. یک غزل آیینی از خودم
نام حسین بردی و دلها کباب شد
دنیا به روی شانه زخمم خراب شد
اشکی چکید و آینه در آینه شکست
حتی فرات هم ز خجالت سراب شد
دامان آفتاب فلک رنگ خون گرفت
آماج تیر حرمله قلب رباب شد
ساقی خجل ز ناله ی اطفال تشنه لب
مشکی به دوش بار دگر سوی آب شد
گردی بلند گشت و زمان بی امان گریست
مه ،پاره گشت و بادیه پر اضطراب شد
در خون نشست پیکر عباس قهرمان
خورشید رو به سوی قمر در شتاب شد
دلها شکست و مشک درید و علم فتاد
این بار مه، بر سر نی آفتاب شد
"کاکا سیرافی"
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ ساعت 18:11 توسط کاکا سیرافی
|
قنبر سماچی از فرهنگیان شهر سیرافم سعی خواهم کرد ان شا الله با مطالب ادبی و معرفی شهر کهنم بروز باشم