یک رباعی  از قنبر سماچی

ای رفته و باز آمده از حج خدا

مقبول خدا بیفتد این حج شما

گر برسر تان شور خدا بود خوشا

ورنه به خدا که حجتان گشته تبا

 

 

حاجی بازاری از قنبر سماچی(کاکا)

حاجی که به سر جز سر دیدار نداشت

با گیتی و زرق و برق آن کار نداشت

بازار بزرگ ناسبیان چون دید

کعبه به جز از کعبه ی بازار نداشت

با حرص و ولع خریدن آغاز نمود

گویی که به تن جامه و شلوار نداشت

سعی اش همه بین سوق بوسفیان بود

اصلآخبر از بوذر و عمار نداشت

از مسجد و کعبه ذره ای شرم نکرد

از گنبد سبز احمدی عارنداشت

آنقدر میان مال دنیا گم شد

گویی که به کعبه ی خدا کار نداشت

آن کس که درون خیمه ماند و نخرید

البته که او درهم و دینار نداشت

 

راه اندازی وب

این وب بزودی با مطالب ادبی خواهد آمد