نوحه های سینه زنی و زنجیر زنی ایام محرم
اباالفضل
مي زنم دم ز علمدار رشيد حرم عشق
شه با كرم عشقمه محترم عشق صفاي قدم عشق
می چكد از لب او بر لب پيمانه نم عشق
همان شاه كه باشد سر دوشش علم عشق
نگار دل زارم صفا بخش مزارم
بجز عشق جمالش به دل خويش ندارم
قرارم، بهارم، شعارم همه دار و ندارم
كه باشد ، شب اول قبرم به كنارم
دلم عاشق رويش شدم بنده كويش
دلم بسته به مويش ، قدح نوش سبويش
شتابان دل زارم همه شب ،جانب كويش
چنان برگ خزاني است روان در دل جويش
ندارم به خدا جز هوس ديدن رويش
مرا كشته به والله علي واري خُويش
اباالفضل اميرم، امير بي نظيرم
كه جز عشق رخش در دل خسته نپذيرم
چه خوش باشد اگر باز زند با دو سه تيرم
كه صيدش شوم و و زير قدمهايش بميرم
ز غيرش همه سيرم
دل از مهر خدايي اباالفضل نگيرم
علمدار اباالفضل، سپه دار (اباالفضل)
جهانگير و جهاندار
بود دلبر و دلدار
مرا يار و مددكار
طپش هاي دل حيدر كرار
شده در حرم فاطمه پرگار
زنم جاربود عشق شرر بار
بگويد سر ديوانه سرِ دار
سرم پر ز هوايش
دلم جاي ولايش
غلامم به سرايش
همه هستي و دينم به فدايش
ربوده ز سر روح الامين عقل ،صدايش
بود محور عرش ازلي دست جدايش
حسين بن علي سوره توحيد بخواند ز برايش
كسي نيست به پايش به قربان نوايش
به قربان دعايش
دلم گشته خريدار بلايش
به قربان گره بند قبايش
لقب باب الحوائج نسب باب الحوائج
خداوند نجابت و ادب باب الحوائج
دلم غرق كمالش، پريشان وصالش
دو ابروي هلالش ، جمالش و كمالش
بود زينب كبري همه جا محو جمالش
دلم بنده نامش ، گرفتار مرامش
كه افتاده به دامش
نه حاتم نه سليمان و نه لقمان
كه موسي است غلامش
حسين است كلامش ببين حسن ختامش
به زهراست سلامش
قيامت متجلي شود از وقت قيامش
تمامي بهشت است بنامش
زور بازوي علي باب الحوائج
ناصر دين نبي باب الحوائج
اي شهيد علقمه باب الحوائج
اي عزيز فاطمه باب الحوائج
ابوالفضل
اى كشته راه داور من
اى پشت و پناه لشگر من
اى نور دو ديده تر من
عباس جوان ، برادر من
برخيز كه من غريب و زارم
بى مونس و يار غمگسارم
برخيز گذر به خيمه ها كن
غمخوارى آل مصطفى كن
بر وعده خويشتن وفا كن
عباس جوان ، برادر من
ديدى كه فلك به ما چه ها كرد
ما را به غم تو مبتلى كرد
كى دست ترا ز تن جدا كرد
عباس جوان برادر من
گفتم كه در اين جهان فانى
شايد كه تو بعد من بمانى
زينب به سوى وطن رسانى
عباس جوان برادر من
ابوالفضل
آقا به حقِ چشمی، که غرقِ خون ز تیره
هر ساله تو تاسوعا دلم برات می گیره
پر می زنه دلِ من به علقمه دمادم
لحظه ی جون دادنت آقا می آد به یادم
وقتی می آد به یادم که مرغ دل رها شد
لحظه ای که یا عباس دستِ شما جدا شد
وقتی می آد به یادم که ناله سر می دادی
از روی زینِ اسبت سر رو زمین نهادی
وقتی می آد به یادم ز مشکت آب می ریخت
سرشک تو برای طفلِ رباب می ریخت
وقتی می آد به یادم که با نوای خسته
نقش زمین شدی و فرقِ سرت شکسته
خاک پر از خون و اشک، علقمه بسترت بود
ناله ای رو شنیدی که آه مادرت بود
می گفت منم فاطمه مادر تو یاسِ من
قربون قد و بالات حضرتِ عباسِ من
چرا قدت شکسته همچو قدِ کمانم
قصه ی مشک پاره از تو چشات بخوانم
بعد تو روز حرم تاریکه دیگه چون شب
وای از حسین تنها وای از نگاه زینب
ابوالفضل
گلشن و باغ وبهارم عباس ای همه دار و ندارم عباس
حرمم غرقه شیون بنگر گره افتاده به کارم عباس
اصغر از فرط عطش بی هوش است نظری به شیرخوارم عباس
تشنه لب اکبر من را کشتند جز تو من یار ندارم عباس
پاکبازان همه عشاق منند من به عشق تو دچارم عباس
گر بنفسی انت می گویم بدان هست پیوسته شعارم عباس
بر شبستان حرم نور بتاب ای قمر در شب تارم عباس
سرفرازانه لوای دین را من به دست تو سپارم عباس
در میان حرم تشنه شنو شیون دختر زارم عباس
دیده ام بر قدمت بوسه خاک ای مه نیک عذارم عباس
فخر من بر همه عالم این است که بهشت است نگارم عباس
موسم رفتنت ای تشنه من از جگر ناله برآرم عباس
ابوالفضل
ای یل ام البنین حیدر این سرزمین به رزم تو آفرین علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
پشت و پناه حسین شوکت و جاه حسین نور نگاه حسین علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
فخر زمین و زمان تکیه گه آسمان ساقی این تشنگان علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
خیمه دعایت کند گریه برایت کند خدا صدایت کند علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
تکیه گه خواهرم گریه کند مادرم تشنه روی از برم علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
گریه به پیشم مکن تو دل پریشم مکن غمزده بیشم مکن علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
ای دل و دلدار من شمع شب تار من یاور و غمخوار من علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
هجر تو ناگاه شد خیمه پر از آه شد دیده ترت ماه شد علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
تشنه لب خسته جان بر تو حرم نوحه خوان بین تو مرا در فغان علمدار عباسم سپهدار عباسم وفادار عباسم
ابوالفضل
سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر
یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر
با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش
این آرزوی توست مبادا بخورد تیر
تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی
تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر
حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی
تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر
تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد
چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر
تو خواسته ای حال که آبی نرساندی
سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر
تو خواسته ای تا همه ی دار و ندارت
پیش قدم حضرت زهرا بخورد
ابوالفضل
تا تو بودي خيمه ها آرام بود
دشمنم در كربلا نا كام بود
تا تو بودي من پناهي داشتم
با وجود تو سپاهي داشتم
تا تو بودي خيمه ها پاينده بود
اصغر شش ماهه من زنده بود
تا توبودي خيمه ها غارت نشد
بعد تو كس حافظ يارت نشد
تا تو بودي چهره ها نيلي نبود
دستها آماده سيلي نبود
تا تو بودي دست زينب باز بود
بودنت بهر حرم اعجاز بود
تا كه مشكت پاره و بي آب شد
دشمنت بر كينه ات شاداب شد
آزاد
ما سينه زنان رسم جنون باب نموديم
جان و سر خود هديه به ارباب نموديم
از عمق درون ناله و فرياد نموديم
با سينه زدن زلزله ايجاد نموديم
در حزب على اكبر و در خط حسينيم
ديوانه زنجيرى بين الحرمينيم
دارد همه هستى ما بوى گل ياس
شد رهبر ما عشق خدا حضرت عباس
موسى كه به سيناى صفا رفت ز ما بود
منصور كه بر دار بلا رفت ز ما بود
عيسى كه به بيمار شفا داد زما بود
يحيى كه سر از بهر خدا داد ز ما بود
آرى همه عشاق ز ما بوده و هستند
پيمانه شكستند كه پيمان نشكستند
علی اصغر
مـیـان هــمهمـــه تیــری پــریــد آهسته
و از نـــگاه تـــری خــون چکیــد آهسته
وآب دســت بـه دامــان مــاه صحرا شـد
همین که مشک گــریبان دریــد آهسـته
نـگاه مشــک گـریـزان به خیمه ها افتاد
وآب زیـــر لــب آهــی کشــید آهســته
غبار و شیههی اسبان کمان و تیغ دغا
نســیـم، زیــر علـم، میخزید آهسـته
سـوار خـم شد واز اسب به زیر افتاد
بـــهروی خــــاک بـــلا آرمــید آهسته
و در میــان هیـاهوی اسـبها، آن مرد
صدای نالهی زهرا ، شنید آهسته
و بـــر جنــــازهی او آفــتــاب را دیـدم
که زیــر بار غمش می خمید ، آهسته
و در جــواب شــهیدان که منتظر بودند
ســتــون خیمــهی او را کشید آهسته
ابوالفضل
به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت
ظلم جهانگير شد نقطه ايمان گرفت
گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين
خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت
بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد
زاغ سيه روزگار طرف گلستان گرفت
فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان
حضرت عباس را سكينه دامن گرفت
گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ و تاب !
نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!
عباس با حال زار كشيدش اندر كنار
غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت
وعده آب روان داد به آن خسته جان
اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت
گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين
به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت
به ديده اشگبار گشت به مركب سوار
مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت
تيغ مشعشع كشيد زَهره عدوان دريد
پهلوى گردان شكافت عرصه ميدان گرفت
از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم
خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت
از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود
ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت
ز الحذر و الحذر ، گوش فلك گشت كر
زالفرار الفرار سينه گردون گرفت
در ظلمات سيه سد سكندر شكست
بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت
ديد كه آب فرات موج زنان مى رود
چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت
گفت الا اى فرات چشمه آب حيات
كناره كِى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!
ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب
مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت
تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او
دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت
تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد
ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت
گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟
چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت
ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون
به خاك ، از زين مكان، آن مه تابان گرفت
ناله «ادرك اخا» رسيد در خيمه ها
غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت
رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد
بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت
ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون
خون زد و چشم تَرَس به چشم گريان گرفت
گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من
کشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!
خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه
بین که كنون دامن زينب نالان گرفت
ابوالفضل
اهل حرم میر علمدار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد
فرزند علی ساقی کوثر که به غیرت
شد ساقی اطفال عطش دار نیامد
آن قامت رعنا که چونان سرو جنان بود
آن شاه وفا مامن و دلدار نیامد
بر وعده آبی که به طفلان حرم داد
چون رعد به دشمن زد و این بار نیامد
خشکیده لبا ن بر لب آب و ز مروّت
هم یک لب از آن بر لب تبدار نیامد
خشکیده لب و آن کف پر آب ابالفضل
شد جام وفایی که لب یار نیامد
دستان جدا مشک به دندان وامیدش
آن تیر جفا برد که سردار نیامد
تنها اگر عباس به لشکر زده پیداست
از کثرت نامردی اغیار نیامد
آن ماه بنی هاشم و آن میر سپه دار
سردار وفا سرور ایثار نیامد
در کرببلا دست علی داشت بر ایتام
کان مونس تنهای شب تار نیامد
طفلان نه دگر چشم به دستان ابالفضل
گویند عمو از چه زپیکار نیامد
تا جان به بدن داشت سوی خیمه حسینش
هرچند که می برد به اصرارنیامد
خورشید وفا ماه بنی هاشم و عباس
فرزند علی حیدر کرار نیامد
شد نام وفا زین عمل ناب تو سیراب
حقا که زکس همت این کار
آزاد
باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است
باز اين چه شعله غم و اندوه ماتم است
باز اين حديث حادثه ی جانگذار کيست
باز اين چه قصه ايست كه با غصه توام است
اين آه جانگزاست كه در ملك دل به پاست
يا لشكر عزاست كه در كشور غم است
آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد
يا ناله پياپى و آه دمادم است
چون چشمه چشم مادر گيتى ز طفل اشك
روى جهان چو موى پدر كُشته درهم است
زين قصه سر به چاكِ گريبان كروبيان
در زير بار غصه قد قدسيان خم است
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گويا ربيع ماتم و ماه محرم است
ماه تجلى مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبه جانباز عالم است
مشكوة نور و كوكب درى نشأتين
مصباح سالكان طريق وفا حسین
آزاد
در کوچه ها نسیم بهشت محرم است
این شهر بی مجالس روضه جهنم است
پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلی عشق مجسم است
شکر خدا که هیئتمان باز دایر است
شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است
بیرون ندیده اید زنی ایستاده است
بالش شکسته قدش هم اندکی خم است
لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است
من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است
پرواز می کنیم از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است
در مجلس عزای امام قتیل اشک
روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است
علی اصغر
در جهان هر نو گلی که پرپر است
پرپر از داغ علی اصغر است
غنچه ی نشکفته باشد هر کجا
دارد از بهر علی اصغر عزا
شبنم گل می چکد بر ماتمش
اشک می نالد ز اندوه و غمش
بر لب هر غنچه این آوازه است
داغ اصغر تا قیامت تازه است
وای اگر در گوشه ی گلزارها
حنجر گل بشکفد با خارها
خارهای بی حیای خوشه چین
از سر کینه نشیند در کمین
خارها تیر بلای خصم بود
کز تن گلها پذیرایی نمود
غنچه را تیر سه شعبه ناز کرد
تا ز دست باغبان پرواز کرد
خون سرخش شد نصیب آسمان
تا بهشت از خون او گیرد نشان
آسمان رنگ شقایق ها شده
تا ابد سرمست عاشق ها شده
دارد به زیر لب ندا
پیش چشمم گشته ای پرپر چرا
ماتم و هجرت مرا هم می کشد
جمع گلها را همین غم می کشد
رفتی و با نعش تو جا مانده ام
بعد تو تنهای تنها مانده ام
کربلا از ماتمت آکنده شد
تک تک گلبرگ هایت کنده شد
ماندم و قنداقه ی خونین تو
صحنه ای از خنده ی شیرین تو
آخرین لبخند تو روی لب است
روزم از این منظره همچو شب است
کی رود از خاطرم این منظره
یک سه شعبه بوسه زد بر حنجره
گوش تا گوش تورا در درم برید
کس به عالم این چنین ذبحی ندید
حرمله آن دشمن بیگانه ام
حنجرت را دوخته با شانه ام
راس تو آویزه ای بر پوست شد
هدیه ای خونین به راه دوست شد
نمیه جان از ماتمت ای مه لقا
می برم نعش تو را تا خیمه ها
چون به پشت خیمه قبرت می کنم
ان که میمیرد زاندوهت منم
هیچ کس تا که جهان آمد پدید
قبری از قبر تو کوچکتر ندید
تا که جسمت در میان خاک شد
قلب من از داغ تو صد چاک شد
اشک می ریزد به حالت چشم آب
در پی ات باشد روان چشم رباب
دیده اش بر حلق سرخت دوخته
قلب مادر درعزایت سوخته
اصغرم ای چشمه پاک حیات
اشک می ریزم برایت یک فرات
صحنه ای دل را به غم پیوند زد
اصغرم در خاک هم لبخند زد
علی اصغر
اصغرم مثلِ گلِ یاس می مونه
دو چشاش چون عمو عباس می مونه
ابروهاش بسکه قشنگ و کمونه
پیشونیش آیینه ی آسمونه
دست به چوب گهوارش تا می ذاره
انگاری مثل عموش علمداره
ببینید چه شور و شین رو لبشه
یا لثارات الحسین رو لبشه
قربون ابروها و دیده بشم
فدای اون لبِ خشکیده بشم
ربابم چطور از اون دل بِبُرم
داره می خنده که من غم نخورم
اشک چشمام که روونه آی خدا
اصغرم یه پهلوونه آی خدا
می برم که اون و سیرابش کنم
مثلِ گل تو بغلم خوابش کنم
می برم شاید جواب بهش بدند
دشمنا یه قطره آب بهش بدند
اصغر
با دوچشمان ترم طفل عطشان در برم
ای خدا طفل خودم سوی میدان می برم
آهوی دشتِ ختن دست و پا کمتر بزن
چشم ناز و خسته ات می زند آتش به تن
می روم خوابت کنم درِّ نایابت کنم
کنج آغوش خودم تا که سیرابت کنم
ای عدو مهلت بده اصغرم نشکفته است
بین چگونه در برم همچو مرغی خفته است
حالِ زارش را ببین این چنین آشفته است
آن لبان خشک او دردِ او را گفته است
آمده این کودکم تا که سربازی کند
آمده بهرِ خدا تا که جان بازی کند
اصغر
لالا لالا به طفل نیمه ساله
چه گویم ای خدا با اشک و ناله
زدی ای آب، آتش موج کم کن
فرات بی وفا آبش زلاله
لالا لالا به لبها یک کلومه
لالا لالا گلم صبرش تمومه
صدای دشمنان آید بگوشم
بر این شش ماهه یک قطره حرومه
لالا لالا زدی آتش به جونم
گل من، نازنینم، مهربونم
تو بودی نورِ تاریکِ دو چشمم
ستاره نیست در این آسمونم
لالا لالا چرا ای آسمونی
ز داغت گشته بابا قدکمونی
مرا حیران نمودی بس کن اصغر
چرا رو سوی خیمه میکشونی
لالا لالا گلِ یاسِ ربابم
مزن خنده کنی خانه خرابم
سؤالی میکند مادر علی جان
تو برخیز و بده جایم جوابم
اصغر
اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد
خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد
ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد
امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك
اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد
اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را
يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد
شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي
جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد
منت به من گذاريد يك قطره آب آريد
بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد
با من اگر بجنگيد تا كشتنم بجنگيد
اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد
مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها
جز اشك خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانۀ امامش ديگر مكان ندارد
(ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش
آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد
آزاد
یاس می گوید حسین احساس می گوید حسین
ساقی لب تشنگان عباس می گوید حسین
مست می گوید حسین سرمست می گوید حسین
ساقی کرببلا تا هست می گوید حسین
تیر می گوید حسین شمشیر می گوید حسین
کودک لب تشنه بی شیر می گوید حسین
آب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
زاده ام البنین بی تاب می گوید حسین
لاله می گوید حسین آلاله می گوید حسین
ساقی اهل حرم با ناله می گوید حسین
فاطمه گوید حسین هم علقمه گوید حسین
خشکِ لب عباس در هر زمزمه گوید حسین
دیده می گوید حسین غم دیده می گوید حسین
پور حیدر با کف ببریده می گوید حسین
باده می گوید حسین سجاده می گوید حسین
دست من از تن جدا افتاده می گوید حسین
آسمان گوید حسین هم کهکشان گوید حسین
دیده گریان حضرت صاحب زمان گوید حسین
خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین
پاره مشک ساقی غمناک می گوید حسین
جان می گوید حسین بی جان می گوید حسین
ساقی غمدیده لب تشنگان گوید حسین
دین می گوید حسین آئین می گوید حسین
تیر خورده دیده ای حق بین می گوید حسین
اشک من گوید حسین این مشک من گوید حسین
در غم او دیده پُر اشک من گوید حسین
جان می گوید حسین ایمان می گوید حسین
تیر خورده غرق خون چشمان من گوید حسین
آزاد
بنشین تا به تو گویم زینب غم دل با تو بگویم زینب
بعد من قافله سالار تویی خواهر من
دختر حیدر کرار تویی خواهر من
خون ما جمله در این دشت روان خواهد شد
خولی و شمر به ما دشمن جان خواهد شد خواهر من
خواهرم اکبر و عباس و علی اصغر من
هدف نیزه و پیکان جفا خواهد شد خواهر من
جمله یاران حسین در سفر کرب و بلا
سر به کف جان به ره دین خدا خواهد شد خواهر من
خواهرم خون شهیدان به بیابان بلا
نهر جوشنده و پر شور و نوا خواهد شد خواهر من
چون که با دجله و با نهر فرات آمیزد
خواهرم خوب و نگر تا که چه ها خواهد شد خواهر من
موج توفنده و بران چو هزاران شمشیر
بی امان بر سر عدوان خدا خواهد شد خواهر من
چون که خون شهدا چشم عدو را بندد
بزم طاغوت و به یک لحظه عزا خواهد شد خواهر من
بعد من خواهر من باز نما قصه ما
چو زبانت سپر آل عبا خواهد شد خواهر من
چون که بر نی سر پر خون حسینت بینی
خواهرم صبر و نما ظلم و فنا خواهد شد خواهر من
اهل بیتم همه در مرگ پدر می گریند
ام کلثوم نگران دم به نوا خواهد شد خواهر من
گر تو را مضطر و نالان و پریشان بیینند
شاد و خندان دو لب دشمن ما خواهد شد خواهر من
آزاد
هفتاد و دو پروانه ، پروانه ی فرزانه
شمع رخ حق دیدن ، رفتند چو مستانه
رفتند همه مه رویان ، لا حول و لا گویان
آن منزل توست نی این ، رفتند از این خانه
از ساغر دل داده ، مدهوش و افتاده
از پیر خراباتش ، تا کودک دردانه
پیراهن خود بینی ، از تن بدر آوردند
تا که نشود حایل ، بین خود و جانانه
رفتند چو کبوترها ، مستانه و بی پروا
با آنکه بدانستند ، دامی است و بی دانه
این نی که فنا باشد ، در عین بقا باشد
از کالبد خاکی ، تا کودک شش ماهه
خواهی که شوی کامل ، آن مرحله ها طی کن
این سلسله ها سالک ، خالی نکند شانه
اربعین
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن که اربعین است
بـسـوز ای دل که امروز اربـعیـن است
عـزای پـور ختـم المرسـلیـن است
مـرام شـیـعـه در خـون ریـشـه دارد
نگـهبانی ز خط خـون چنین است
حـسـین بن علـی سالار دین است
امـام و رهـبـر اهـل یـقـیـن است
قــیـام کـربـلاشد تـــا قـیـامـت
سراسر درس بهـر مسلمین است
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
حسین است آنکه با حـق همنشین است
خـدا را حـجـت و دیـن را امـیـن اسـت
حسین است آنـکه درخـط شهـادت
امــام اولــیــن و آخـریــن اسـت
حـسـین است آنــکـه حـق را جـاودان کــرد
حسین اسـت آنکه بـاطـل را عیان کرد
حسین اسـت آنکه حکـم دیـن بیان کـرد
حسین است آنکه با قرآن قرین است
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
دل مــا در پـی آن کـاروان اسـت
که از کرب و بلا با غم روان است
چه زنجـیری به دست و بـازوان اسـت
کـه گـریـان دیـده ی روح الامـیـن اسـت
اگر در کربـلا غـم بـی شمـار است
اگــر دل هـای شـیـعه داغـدار است
اگر چـشـمان مـهـدی اشکبار است
ز داغِ آن وداعِ آخـــــــریــــــن اســـت
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
پیام خون خطابی آتشین است
بقاءِ دیـن قرینِ اربعیـن است
کــه تــاریـخِ پُـر از خـون و شـهـادت
سراسر اربعین در اربعین است
به دورانِ سیاهِ سلطه ی شب
که میدوزند از افشاگران لب
جـهـادِ حـضـرت سـجـاد و زیـنـب
بیانِ خطبه های آتشین است
زبـانِ زیـنـب این بـانـوی پُــر درد
که هست آموزگارِ هر زن و مرد
چنـان در کـوفـه طـوفانـی به پـا کرد
تو گویی خودامیر المؤمنین است
اسیران را چو بر محمل نشاندند
تـو گویی تیر غم بر دل نشاندند
گُلی را چیده و در گِل نشاندند
رقیه آن گل شادابِ دین است
دیـار شـام با غـم ها قـریـن اسـت
قلوب شیعیان زین غم حزین است
مـزار زیـنـب و قـــبـــر رقـیــه
تجلی گاه عشق عارفین است
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
شام غریبان
امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است شام غریبان است
امشب نوای کودکان بر بام کیوان است شام غریبان است
امشب به دشت کربلا نالان یتیمانندتا صبح گریانند
امشب به روی کشته ها در ناله مرغانند چون نی در افغانند
بر خاک بی غسل و کفن رعنا جوانانند خوابیده عریانند
بر غربت اجسادشان عالم پریشان است شام غریبان است
امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است شام غریبان است
امشب عیال مصطفی در گوشهء صحرا بی منزل و ماوا
اموالشان تاراج کین از فرقهء اعدا ای آه و واویلا
خون می رود امشب ز چشم دختر زهرا اف بر تو ای دنیا
آل علی ویران نشین اندر بیابان است شام غریبان است
امشب یتیمان جهان در گوشهء هامون غلطان به بحر خون
اندر هوای خاتم او بزدل ملعون دیوانه و مجنون
سازد جدا انگشت او آن بی حیای دون ای چرخ شو ویران
کی خاتم محبوب حق در خورد دیران است شام غریبان است
امشب به بالین حسین زینب عزادار است بر غم گرفتار است
امشب سکینه بر سر نعش پدر زار است از دیده گریانست
زهرا به دور کشته ها با خیل حوران است از دیده خونبار است
امشب فلک گریان به حال آل اطهار است شام غریبان است
امشب تن پاک حسین در قتلگاه بی سر در بحر خون اندر
خوابیده بی غسل و کفن با اکبر و اصغر با یاوران یکسر
آثار ظلم خولی مردود سگ کمتر در کنج خاکستر
گاهی به حال دختران اندر پرستاری از راه غمخواری
گاهی کند در مطبخ خولی آن عصمت باری
از ماتمش خائف نواخوانست و گریان است شام غریبان است
شام غریبان
نيزه شكستهها را بزن كنار زينب حسينت اينجا خفته
دل می رود خبر دهد به زهرا که بچه ات فتاده روی صحرا
ببین خزان رسیده نوگلت را بیا نما جراحتش مدوا -
حسين تو غريب و تنها خفته حسينت اينجا خفته
نيزه شكستهها را بزن كنار زينب حسينت اينجا خفته
کنار قتلگاهم قدم گذار زینب حسينت اينجا خفته
نيزه شكستهها را بزن كنار زينب حسينت اينجا خفته
منای من زمین کربلا شد تشنه جگر سر از تنم جدا شد
به این شهادتم خدا رضا شد حماسه ها ز خون من به پا شد
ذبيح حق سر از تنش جدا خفته حسینت اینجا خفته
نيزه شكستهها را بزن كنار زينب حسينت اينجا خفته
کنار قتلگاهم قدم گذار زینب حسينت اينجا خفته
قنبر سماچی از فرهنگیان شهر سیرافم سعی خواهم کرد ان شا الله با مطالب ادبی و معرفی شهر کهنم بروز باشم