شعرطنزی به زبان گویشی سیراف
دلا ديدي سياه شد روزگارت
دو چندان گشت مشكل كار و بارت
سر شوم خو بيدي تا لنگه ي ظهر
خبر نيبيدي از شوم و نهارت
نه شركت مي شناختي و نه دريا
نه خيجو منگه مي داد از كنارت
نه فكر كيف و كفش بچه بيدي
كه تا آرد زدخل تو دمارت
از آن روزي كه زن ورداشتي اي دل
نديدي روي خوش از روزگارت
حالا كله سحر پا ويبي از خو
به زنگ ساعت شماته دارت
سر برج كذي وختي بدن پول
زن و دخت و پسر گرد مدارت
بگردن مثل پروانه به دورت
كنن از هر طرف بوسه نثارت
يكي مي گو كه مو مانتو ندارم
يكي مي گو چه شد عهد و قرارت
يكي مي گو كه كفشم كف نداره
بوا كفش سيم بخر جون برارت
اوساي كه پول دادي ميرن ز پهلوت
ورت نيمونن از خرد و كبارت
ورت نه بچه ويمونه نه پولي
تو خود وي موني و حال فكارت
نه نوروزي مي فهمي و نه تفريح
خبر وانيبي از فصل بهارت
دو سه سالي همين منوال بگذشت
يهو اشكست جام انتظارت
سي خود گفتي عجب دنياي گرفته
بچه كو غيرتت كو اختيارت
برو دريا كه پولش بيشتر ويبو
توكل كن تو بر پروردگارت
اگر سيت دربگيره تو زمسون
همه جارو كني نوت دلارت
چو دريا پا نهادي قحطي وابيد
نشد جز يك لغم صيد و شكارت
سي خود گفتي دو صد رحمت به شرکت
به قربون همون پيرار و پارت
..................سماچی......................


قنبر سماچی از فرهنگیان شهر سیرافم سعی خواهم کرد ان شا الله با مطالب ادبی و معرفی شهر کهنم بروز باشم